دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .
هواهم دراتاق كوچك من نيست دل اماشايد اينجا بود وشايد درافق فكر رز سرخيست كه دست كودك همسايه او را چيد دلم از ترس ميلرزد ترانه باز ميگويد هزاراز راه مي آيد ولي من باز مي بينم كه شاخه خشك و بي روح است كه كاش اينجا بود باور و مي گفت از همان شاخه كه بي شك غنچه خواهد دادو حتماهم رزي ديگر و چشمانم به دنبال همان كودك كه در اوج شكوه دل براي عشق مي خندد و كاش اين دل همان رز بود وهمراه شكوهش شاد دل من سخت تنگ است اما... كاش اينجا بود باور .
رفته است و مهرش از دلم نمي رود اي ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ اي ستاره ها ستاره ها ي خوب و پاک پس ديار عاشقان با وفاکجاست؟ من که پشت پا زدم به هر چه هست و نيست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زين پس به عاشقان با وفا کنم...0
اي ستاره ها چه شد که در نگاه من ديگر آن نشاط نغمه و ترانه مرد ، اي ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟ اي ستاره ها مگر شما هم آگاهيد از دو رويي و جفاي ساکنان خاک که اينچنين به قلب آسمان نهان شديد...0
دلم گرفته است ...به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده ي شب ميکشم چراغهاي رابطه تاريکند کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خا طر بسپار پرنده مردني ست...0
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگزفقط کافي است عاشقا نه به اسمان نگاه کني...0
به مژگانت به ابرويت به مويت به رنگ سرخ لبهايت به رويت به اهنگ زيباي کلامت به چشمانت که رنگ آب درياست به آن نازي که در چشم تو پيداست به لبخندت که چون لبخند گلهاست به رخسارت که چون مهتاب زيباست به گلهاي بهار عشق و مستي به ان عهدي که بستي و شکستي به جام جان من که آن را شکستي به قراني که ان را مي پرستي قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم مي پرستم.
طبيب قلب بيمارم نيومد اميد اين دل زارم نيومد سفر نفرين به تو يارم نيومد.بهار رفت و تابستون شد نيومد سه تا فصل زمستون شد نيومد تمام ابرها بارون شد نيومد دلم يک کاسه ي خون شد نيومد.سفر گفتي سه روزه برميگرده وقتي برگشت با من همسر مي گرده سه روز رفتو سه سالو چند روزه سفر خيلي دلم داره مي سوزه.
نگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند.
کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود
عشق يعني خون دل، يعني جفا، عشق يعني درد و دل يعني صفا، عشق يعني يك شهاب و يك سراب، عشق يعني يك سلام و يك جواب، عشق يعني يك نگاه و يك ناز، عشق يعني عالمي راز و نياز، عشق يعني تا ابد فاني شدن، عشق يعني عابد و زاهد شدن، عشق يعني همچو ليلا خون شدن يا چو مجنون راهي صحرا شدن، عشق يعني تيشه فرهاد ها، عشق يعني عالم فرياد ها، عشق يعني زخم کوه جهان رسوا شدن، عشق يعني يکه و تنها شدن، عشق يعني التماس و انتظار، عشق يعني تا ابد با من بمان .
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تو رو ببينه به خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني.
شمع خاموش شد از تندي باد اثراز سايه به ديوار نماند کس نپرسيد کجا رفت که بود که دمي چنددراينجا گذراند اين منم خسته دراين کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سايه ي خويشم يا رب روح آواره ي من کيست کجاست .
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود! عشق،عادت به دوست داشتن وسخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت رااز عشق گرفت وعشق همچنان عشق بماند ؟
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهائيم را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نكرد در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد آن كه با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نكرد
بگوئيد بر گورم بنويسند : زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي ندادوخلاصه بنويسيد:زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن .
هر چي عطر گل ياسه مال تو هر چي احساسه نيازه مال تو هر چي حرفاي قشنگه مال تو هر چي گوشه و کنايست مال من هر چي آهنگه قشنگه مال تو صداي ساز شکسته مال من کوه بيستون با نقشش مال تو همه تيشه و رنجش مال من هر چي آسمون صافه مال تو هر چي ابراي سياهه مال من هر چي روزاي بلنده مال تو يه شب سياه ابري مال من اون شباي پرستاره مال تو يه دونه ماه و نشونش مال من هر چي درياست توي دنيا مال تو يه چيکه قطره بارون مال من تموم رنگاي عالم مال تو يه دونه رنگ قشنگش مال من دوتاچشماي سياهم مال تو.
كاش ميدانستي چقدر چشم به راهت هستم تا بياي و مرا دست در دست نسيم تو به مهماني فردا ببري اي كه احساسم را تا فراسوي افق ميخواني پس چرا تنگ بلورين مرا از لب طاقچه ي مهر و وفا ميراني باز هم در تب مهتاب دگر ميسوزم بي تو در تنهايي كلبه اي ميسازم باز دل ميبازم شب شب مهتاب است چشم مه در خواب است و من اينجا نگران كه مبادا مهتاب درد پنهان مرا با كس ديگر گويد و من اينجا تنها اشك غم ميريزم كاش ميدانستي .
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم ..... چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من ... يا هردو بميريم و به پايان برسيم .
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني وآن وقت آرام زير لب با خود بگويي: گل من باغچه نو مبارک
چه غمگين است آهنگ خداحافظ چه غمگين است از اين رفتن از اين فرداي تنهايي مرا از ياد خواهي برد ولي از يادم نخواهي رفت.
